اما برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست.
در بن بست همیشه راه آسمان باز است،
پرواز را باید آموخت!
هر چه نور بیش تر ، سایه ها عمیق تر!
"گوته"
اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشه
یا کاری کن که قابل نوشتن باشه!
"بنیامین فرانکلین"
عشق مانند ساعت شنی می ماند قلب را پرمی کند، مغز را خالی.
تعلل درد زمان است.
از ادوارد یانگامیل
و زندگی مثل «دوچرخهسواری» میمونه. واسهی حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی.
آلبرت انیشتین
فروتن باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا زبانزد باشی زبانزد باش تا زندگی به نیکی گذرانی "زرتشت
کارلوس کاستاندا : دانایان با عمل زندگی می كنند , نه با اندیشه عمل
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
ماه رمضان، ماه خدا ، ماه نزول قرآن و شبهای قدر امسال هم به صفحات تقویم پیوست و از آن مانند تمام ایام سپری شده خاطره ای بیش نماند .
امید است که طاعات و عبادات همه مورد قبول درگاه احدیت واقع گردد و قدر این خود تازه متولد شده پس از توبه و استغفار را بدانیم و گرفتار وسوسه های شیطان نشویم .
سال ها ، ماهها ، هفته ها ، روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هایی که پی در پی از پس هم می آیند و سپری میشوند تنها میخواهند یک نکته را به ما یاد آوری کنند که قدمی به مرگ و ترک دنیای خاکی نزدیکتر شده ایم .
باشد که قدر خود را بهتر بشناسیم .

طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود.
پس 96 روز باقی میماند.اگر داوطلبی در كنكور قبول نشد هیچ تقصیری نداردچرا كه سال فقط 365 روز است . در حالی كه:
1- سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.
2- حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
3- در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4- اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا'' 15 روز میشود.پس 126 در روز باقی میماند.
5- طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
6- 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.
7- روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9- در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند.
10- در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12- 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتیجه ی اخلاقی: پس یك داوطلب نرمال نمیتواند
امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم.
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست.
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يكزمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهي ميگفت:
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه چنان روز مباد
روز ويرانگر سخت
روز طوفاني تلخ
كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما-
در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فرو ريخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائي دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت:
كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.
***
مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-
پيش چشمم افسرد
باغ سر سبز اميدم پژمرد
اشك نه، هستي من-
گشت در جانم و از ديده برخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پريد.
***
زندگي دفتري ازخاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
لحظه يي ميايد-
لحظه يي صبر شكن-
كه يتيمي سر راهي گريد
پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد
مادري نيست كه درمانده يتيم-
جاي در دامن مادر گيرد.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست:
بارها ديده ام و مي بينم-
مادري اشك آلود
با نگاهي پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناكامي اندوخته است
پشت سر مي بيند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مينگرد-
كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني
من بجز سكه اشك-
چه توانم كه بپايش ريزم؟
نه مرا دستي هست-
كه غمي از دل او بردارم
نه دلي سخت كزو بگريزم
***
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته براه
مقصدش سوي خدا آمدهايم-
باز هم رهسپر كوي خدائيم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر-
غم و شادي بهم است
ساعتي در ره اين دشت غريب-
ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي
لحظه يي در دل اين وادي پير-
ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
يكنفر در شب كام-
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست-
يكنفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم-
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد-
پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته براه-
مادر بخت سياه-
سوواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقاني كه زهم دور شدند-
دختراني كه چو گل پژمردند-
كودكاني كه به غربت زدگي-
خفته در گور شدند-
همگي همسفريم.
***
تا ببينيم كجا، باز كجا،
چشممان باردگر-
سوي هم بازشود؟
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-
زندگي باهمه معني خويش-
ازنو آغاز شود.
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
روان مادرم شادان كه عمري
مرا در راه ايزد رهبري كرد
بگوشم نغمه ي توحيد سرداد
بجاي مادري،پيغمبري كرد
تو ميداني كه دلتنگم خدايا!
دگر تاب پريشاني ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم خدايا
|
| |
|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! |
ای اهورا مزدا ! ای دانای دانایان !
آفریدگارا !
تا آتش جاودانت برپاست از تو یاری می جوییم و تو را می ستاییم.
ای آفریدگار پاک ترا پرستش می کنیم و به تو نیاز می آوریم.
ای اهورا مزدا ! که بر همه چیز آگاهی و بهتر می دانی که دیو یسناها چه کسانی هستند ! و بهترین داوری میان نیک و بد.
پس ای اهورا مزدا از تو خواستاریم مزدیسنایان ، نیکوکاران ، راستان و اشوان را یاری دهی و از گزند بدکاران و «دیویسناها» برهانی .
ای خدایی که برترین برتری ها هستی !
ای خدایی که جهان را آفریدی ، آسمانها و زمین را آفریدی انسان را آفریدی و شادی را برای انسانها آفریدی ، تا در برابر دیویسنایان پیروز باشیم و بر تیرگی ها و تاریکی ها روشنایی ببخشیم.
ای هستی بخش دانا ! که وهومن از هستی توست .
ای مزدا ! که نیروی خرد و اندیشه به ما ارزانی داشتی تا با این نیروی ژرف جستجو کنیم و با دیده ی دل بنگریم که تویی سرآغاز و سرانجام همه چیز ـ تویی سرچشمه خرد و اندیشه و تویی آفریننده ی راستی و پاکی و تویی داور نیک مردمان جهان.
ای اهورا مزدا !
از هنگامی که به ما جان بخشیدی و نیروی اندیشه و خرد ارزانی داشتی ـ به ما این اراده را دادی که آزاد بیندیشم و آزاد راه خود را برگزینیم.
ای خدای آزادی !
ای خدایی که سرچشمه ی آزادی از توست و به ما آزادی دادی تا برگزینیم
« نیک یا بد » را و خود داور گفتار و کردارمان باشیم .
ای خدایی که آزادی از برترین خواستهای توست و آزادیخواهان برترین هواداران تواند.
ای خدایی که همواره آزاد بودی و آزادی را دوست داری ،
و زیباترین زیبایی هایی را که به انسان ارزانی داشتی آزادی است.
این خواست توست که هر کس به اراده ی خودش آزاد باشد.
ای بزرگ ترین بزرگی ها ! بی تو نه بزرگی هست و نه بزرگ ...
ای خدای راستی ! ای خدای زیبایی ! هر آنچه زیباست از توست و هر آنچه زشت از دشمنان تو ( اهریمنان ).
ای خدای خوبی ها و مهربانی ها ! ای خوب ترین خوبی ها ، بی تو خوبی مفهومی ندارد ، مهربانی جایی ندارد !
ای آفریننده ی پاک ! که نیروی آفرینندگی به ما ارزانی داشتی تا بیآفرینیم هر آنچه خواست توست ، هر آنچه به آفرینش تو یاری رساند و نیکی بیآفریند . و پویایی و پیشرفت جهان از آفرینندگی توست.
ستایش می کنیم همه آفریده های نیک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود.
ای اهورامزدا ! ستایش می کنیم ایران را ، سرزمینی که نخستین جایگاه شناسایی توست. سرزمینی که جایگاه انسانهای برگزیده ی توست ، جایگاه فَروَهَران و امشاسپندان و ایزدان.
سرزمین خوبی ها و بزرگی ها ، سرزمین فرزانگان و دانایان . سرزمین جوانمردان و آزادمردان توست ،
سرزمینی که جایگاه زنان و مردان برگزیده ی توست ، سرزمینی که انسانها از جایگاهی برابر و یکسان برخوردار بوده اند ، سرزمینی که در آن نخستین پادشاه و پیامبر برخاسته .
سرزمینی که در آن زنان به پادشاهی می رسیدند
و نخستین پادشاه زن “ همای “ از آن برخاسته .
می ستاییم نیاکانمان را که برگزیده اند راه راستی را ، نیک اندیشی را .
و برمی گزینیم آنچه نیاکان فرزانه مان برگزیده اند .
و بر می گزینیم راه نیرومندی را و می ستاییم درخشانترین درخشانی ها را ،
خورشید جاودان را ، آتش زرین و درخشنده را که زیبا پُر فروغ و جاودانست
آتشی که شعله های خردگرایی و اندیشه ورزی را سرکش می کند .
و روشنایی بخش جهانهای تیره و خاموش است.
ای مزدا ستاینده ایم ! دانش بی پایانت را ! دانشی که به ما داده ای .
ای اهورامزدا ستاینده ایم ! دانایی بی پایانت را ! نیروی شگفت انگیز خردت را !
که به ما ارزانی داشتی تا نیک بیندیشیم و نیک و بد را با اراده ایی آزاد و با اندیشه ای ژرف برگزینیم.
من چنینم که راستی رادوست دارم و از دروغ رویگردانم .
دوست ندارم که ناتوانی از حق کشی در رنج باشد .
همچنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد .
آنچه را که درست است من دوست دارم .
من دوست برده ی دروغگو نیستم .
من بد خشم نیستم .
حتی وقتی خشم مرا می انگیزاند آن را فرو می نشانم .
من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . »
رسيدگي به دعاوي حقوقي در دادگستري مستلزم تقديم دادخواست از طرف مدعي (خواهان) مي باشد. دادخواست به دفتر دادگاه و در نقاطي كه چندين شعبه وجود دارد، به دفتر شعبه اول تسليم مي گردد.
دادخواست به برگه چاپي مخصوصي گفته مي شود كه درخواست خواهان درآن قيد شده است يا به عبارت ديگر «دادخواست بيان ادعا نزد مراجع قضايي در اوراق مخصوص است ». دادخواست را مي توان از محل فروش اوراق قضايي واقع در كليه دادگستري ها و مجتمع هاي قضايي در سراسر كشور تهيه نمود. هر چند دادخواست براساس نوع مطالب مندرج در آنها (بر اساس نوع خواسته) تا حدي با هم متفاوتند اما همگي آنها اغلب حاوي نكات زير مي باشند:
در اینجا نمونه هائی از داد خواست های متداول برای استفاده همکاران و عموم اورده میشود.عموم بازدید کننده گان عزیز در صورت نیاز میتوانند از طریق قسمت ارتباط با وکیل ابهامات خود را بر طرف نمایند
وداع با ماه خدا
علت قبول نشدن در كنكور
زندگی ... !
تقدیم به مادر عزیزم
خدایا...!
كــوچـــه
سخنی با اهورامزدا
عدالت از زبان داریوش
تنظیم دادخواست

